عسل فاطمهعسل فاطمه، تا این لحظه: 15 سال و 9 ماه و 4 روز سن داره

عسل فاطمه

تولد سه سالگي عسل فاطمه

    سلام عشق مامان. عزیزم دیگه داری بزرگ میشی و خانم. امسال برای تولدت برنامه‌ای نداشتم. چون مامان جون و باباجون (طرف پدری) و عمه زهرا رفته بودن بندر پیش عمه شهلا و نبودن. بابا محسن هم گفت ببریمش آتلیه و چند تا عکس ازش بگیریم. ولی روز سه‌شنبه (٨بهمن)که بابا محسن هر رفته جمکران میره ما خونه مامانا و بابایی بودیم. شهرزاد می‌خواست برات کادوی تولد بیاره. ازت پرسیده بود کیک تولدت چه شکلیه. تو هم گیر دادی به من که برام کیک نخریدی. می می‌خوام شمع فوت کنم. منم با دایی حامد ساعت ٦ عصر رفتیم قنادی لادن سعادت آباد و برات این کیک انگری‌برد رو خریدیم. با چند تا فشفشه و یه شمع ٣ سالگی. تو خیلی خوشحال شدی و کلی ذو...
23 بهمن 1392

عاشق بادکنک

  سلام عزیزم. مامان قشنگم خوبی. این عکسهاتو خیلی دوست دارم. آخه تو عشق بادکنک بودی. هر موقع با بابا میرفتی سوپر نزدیک خونه، باید حتما بادکنک می خریدی. استخرت رو ببین پر بادکنک کردی. تخت قشنگت رو هم همینطور. می رفتی وسط بادکنکها و خودت رو مینداختی روی اونا. خیلی خوشت می اومد. بابا محسن همه بادکنها را واست باد می کرد ولی بنده خدا دیگه نفس کم می آورد. وقتی تقریبا ٢ سالت شده بود دوست داشتی که بادکنک رو باد کنی و بعد اونا رو بترکونی. با مداد و سوزن و بشکاف مامان. از این کار هم خیلی لذت می بردی شیطون بلا. این عکسها که لباس بنفش تنت کردم مامانی، خیلی دوست دارم. آخه هنوز خیلی کوچیک بودی برای این شیطنتها. ای...
6 بهمن 1392

ششمین مسافرت دخترم (مشهد)

     سلام نفس مامان. این عکسها مربوط به مسافرت به مشهد در آبان ٩١ هست. برای روز عرفه و عید قربان حرم مطهر امام رضا (ع) بودیم. خیلی هوا سرد بود ولی خیلی خوش گذشت. من از طرف اداره زائرسرا رو گرفته بودم. مامانا و بابایی هم هتل کیمیا بودند. خاله زهره و خاله منصوره و دایی غلام و زندایی الهه هم بودند. روز عرفه که توی حرم همه با هم بودیم. یک وعده ناهار رو هم همه با هم خوردیم. اون عکسی که روی صندلی آبی نشستی عزیزم مربوط به رستوران زائرسرای خاله زهره است. همه رفته بودیم اونجا برای ناهار. خیلی خوب بود. انشاء ا... بازم قسمت بشه بریم زیارت و پابوس امام هشتم. اون عکس اولی هم توی بغل بابایی حجت نشسته بودی و صورت قشنگت از سرما, گل ...
1 بهمن 1392

پنجمین مسافرت دخترم (جزیره کیش)

   عزیز مامان اینجا مریض بودی و تب شدید داشتی. بردیمت لب دریا تا یک کمی خنک بشی و سرت گرم شه. اصلا حال نداشتی ولی یک کم که ماسه بازی کردی حالت بهتر شد. سه روز اونجا بودیم و پارک دلفین ها هم رفتیم. خیلی خوش گذشت. ...
24 دی 1392

خوردن بلال

    عسلم خیلی بلال دوست داری. فصل بلال که میشه بابا محسن چندکیلو چندکیلو بلال می خره. آخه هم خودش خیلی دوست داره و هم تو عزیزم. بیرونم که بریم اگر ببینی یا بوش رو احساس کنی حتما میگی برام بلال بخر. ...
24 دی 1392

عشق روسری

       سلام نفسم مامان الهام. چقدر حجاب بهت میاد. روسری, شال و چادر رو خیلی دوست داری. همش می خوای ادای مامان الهام رو دربیاری. هر چی من سرم کنم تو هم می خوای سرت کنی. قربونت برم. اگر من چادر سر کنم تو هم میگی چادر منم بده. آخه الان مردا موهامو می بینن. قربونت برم عسلم.          مامان فدای این اداهای تو بشه. اینجا مامان جون از بیرون اومده بود و تا چادر و روسریش رو درآورد, تو اونا رو سرت کردی و ژست گرفتی. ...
24 دی 1392

عسل فاطمه و دوچرخه

عسل مامان خیلی دوچرخه دوست داشت. هرجا می دید می خواست سوار بشه. این دوچرخه زرد رنگ که البته سه چرخه است و شکل گاو بامزه داره رو باباجون برات خرید عزیزم.   ...
24 دی 1392

تب سنجاقک

     عزیز دلم سلام - این عکسها مربوطه میشه به تاریخ خردادماه ٩١ - عزیز دلم توی این عکسها مریض بودی و کسل. چند روز تب شدیدی کرده بودی و صورتت جوشهای ریزی زده بود که اذیتت می کرد. بعد از سه روز که یک کم تبت اومد پایین, من و بابا بردیمت پارک ساعی که یک کم حال و هوات عوض بشه. فرداش هم بردیمت پارک لاله. بمیرم نبینم اینطوری تب کنی و مریض بشی قشنگم.       این عکس آخری که لباس آبی تنته دیگه خوب شده بودی و سرحال. عاشق خنده هاتم نفسم. ...
22 دی 1392

نوروز 91

عید نوروز ٩١ خیلی سرد بود عزیزم. اون عکس اولی, ظهر روز اول عید بود که حاضر شده بودیم و داشتیم می رفتیم خونه مامانا و بابایی. کفش های مشکی ورنی هم پات کرده بودم و خیلی ذوق کردی که با اون کفشها خودت توی کوچه راه بری. تا گذاشتمت توی کوچه کلی خندیدی و ذوق کردی و اینور و اونور رفتی و بعدش به من گفتی ماما جوجو و بعد با اون انگشت کوچولوت بهم نشون دادی. من و بابا هم کلی ضعف کردیم و قربون صدقت رفتیم عسلم. اون عکس بالایی که لباس قرمز تنت هست رو خیلی دوست دارم. خونه مامانا است. لباست رو هم خاله زهره از کربلا برات آورد. خیلی بهت میومد. عکس پایینیش هم خونه مادر (مادربزرگ بابا محسن) خدابیامرز هست که الان یک سال و نیمه که ...
21 دی 1392

تولد يك سالگي عسل فاطمه

اينجا ديگه دخترم يك ساله شده بود. كيك تولدت رو رفتيم از قنادي شيرين عسل سعادت آباد گرفتيم. يه خونه خيلي قشنگ بود. براي شام هم بابابزرگها و مامان بزرگها و دايي ها و عمو و عمه اينا رو دعوت كرديم. خدا رو شكر خيلي خوب بود. شب قبلش هم رفتيم برات وسايل تولد رو خريديم. عشق بادكنك بودي. سقف خونه رو پر بادكنك كرده بوديم و تو كيف مي كردي. الان عكس نداشتم كه از اون تزئين ها بزارم.   اين هم يك عكس از ميز شام تولد يك سالگي دخترم. ...
16 دی 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به عسل فاطمه می باشد